يك هفته.....!!!!

همه چيز اونقدر خوب پيش رفت كه فكر كردم تمام اين سالها رو حروم كردم و چرا زودتر نديدمش .. گذشته از ادب و نزاكتي كه داشت تو صداش يك غم موج ميزد انگار اون هم مثل من از جهنم برگشته بود صميمي بود مدير عامل يك شركت مجرد و تقريبا هم سن من ... تركيه زندگي ميكرد اما شركت أصلي اش در تبريز بود يك ته لهجه تركي كه بيشتر به جذابيتش أضافه ميكرد از اون مردهايي كه درسته يه كم جلوي سرش خالي بود اما قد بلند و اندام متناسبش و چهره مردونه و وقارش ......همه و همه

اوايل هفته بود فكر كنم شنبه از اون روزهايي كه بعد از دوروز تعطيلي و ورزش و بيرون و شب زنده داري ...دلت ميخواد بيرون نري و بخوابي مخصوصا اگه هوا باروني باشه اما ...شركت كه رسيدم از پشت پنجره بيرون رو نگاه كردم هنوز باروني بود و باران و باران ... يك ترانه فرانسوي اول صبح كه هنوز كسي نيست حالم رو جا أورد يك چايي ... و بعد صداي زنگ موبايل يك پيغام از او...فيس بوك رو پر پر كردم از بس دنبال ترانه هاي فرانسوي ام و أو همان جا برايم پيغام گذاشته بود كه با ديدن عكس من مشتاق است با من آشناتر شود و من هم با ديدن عكس او آشناتر شدم...تمام يكشنبه و دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه حتي چهارشنبه مرا زيبا كرد تلفن داديم زنگ زديم حرف زديم بيشتر و بيشتر خوشم آمد اما صبح پنچ شنبه كه قرار بود اول تهران بيايد و مرا ببيند و بعد برود انكارا ....من از خواب برخاستم يك دوش دلپذير يك صبحانه مفصل و حالا سرقرار چه بپوشم و ...تلفن زنگ خورد و من مشتاق گوشي رو برداشتم : جونم؟ دقيقا نفهميدم چه گفت اما فقط شنيدم كه عذرخواهي كرد و گفت كه نميتونه تهران بياد ٠٠٠٠چرا ؟.....چون همسر داشت اين يك هفته هم قهر بودن خواسته بود تنها نباشه كلي عذرخواهي كرد و بعد هم قطع كرد ....

اينجا كه رسيد بغض كرد ...باورم نميشد به من اونقدر اعتماد بكنه كه اينهارو برام تعريف كنه آخه من همكارش بودم اما...منم بغض كردم بلند شد كه بره انگار خسته بود ...اول صبح شنبه باروني چشماش ...گفتم بشين نشست بهش گفتم هفته پيش يك فيلم ديدم يك عشق كوتاه اما پربار برو ببين فكر كن اون آدم خوب بوده راستگو بوده تو رو بازيچه نكرده فكر كن تو هواپيمايي كه ميومده تو رو ببينه دچار سانحه هوايي شده و مُرده ....لبخند زد اوه اينطوري فكر نكرده بودم بهش ... آره عزيزم ما مسئول رفتار ديگران نيستيم گور باباشون ....فكر كن مرده و گاهي براش يه فاتحه هم بفرست اگه به اين چيزها هم معتقدي اما يادت باشه يك هفته قشنگ داشتي باهاش همين كافيه.....

سحر رفت و منم در اتاقم رو بستم و دارم فكر ميكنم ....پس چرا خودم همش فكر ميكنم توي دروغگو يك روزي بر ميگردي؟

داره بارون ميباره.......


/ 7 نظر / 80 بازدید
kjuhhgv

از نوع بی پروا نوشت نتون خوشم اومد.راحت و بی دغدغه. ارزوی تکرار نشدن براتون

tanhataryn

زیبا بود و قشنگ البته یک نکته بگم که بعضی از مردها به نقطه شروع که میرسند،میترسند و پا پس میکشند...صرفا یه ترسه.

touseehgara

سلام.امیدوارم یه روز به همین زودی ها با پیدا شدن مردی مطلوب از هر حیث و لحاظ،از تنهایی دل آزار بیرون بیایی و فصل سردت تبدیل به یه فصل بهاری پُر از نسیم،مه و باران بشه>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

sobhvaman

مردها فصل سرد رو سردتر مي كنند دعا كن خدا به هر كسي يك جفت بده كه مثل خودشه و لايقشه 😊

touseehgara

سلام و صبح بخیر بر دوستدار صبح!! بله،منظور من هم همون جفت،لنگه و یا تای خودتون بود؛کسی که در کنارش احساس آرامش نمایید و لحظات خوش و دلنشینی را خلق نمایید<<<<>>>>

rezashahpasand1352

سلام وعرض ادب رد پای تفکر ارزشمندتان را در وبلاگم دیدم خرسندم از حضورتان و منتظر آمدن دوباره تان